مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
125
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> سنگ آتشزنه پنهان بود ، آشكار كردى وتو وپدرت خون عثمان را وسيلهء اظهار آن ساختيد . واي بر تو ازديان يوم جزا ! به خدا اگر از ضرب دست من آسوده باشى ، از تيغ زبانم نياسايى . خاك بر دهنت اى غلطكار ادبار . سنگريزه از آنِ تو است ونكوهش . اگر امروز به ما پيروز شدى ، فريب مخور كه فردا نزد حاكم عادلى كه حكمش خلافگويى ندارد ، ما پيروز خواهيم بود وبه زودى تو را به وضع دردناكى بگيرد واز دنيا بدنها را ساقط وگناهكار بيرون برد . پدرت مباد ! هرچه توانى عيش كن كه گهنكارىِ تو نزد خدا فزون شود ؛ والسلام على من اتّبع الهدى . » شيخ مفيد رحمه الله از فاطمة بنت الحسين عليهما السلام روايت كرده است : چون جلو يزيد نشستيم ، به حال ما رقّت كرد . مرد سرخگونى از أهل شام برخاست وگفت : « يا أمير مؤمنان ! اين دخترك را به من بخش . » مقصودش من بودم كه دخترى خوش چهره مىبودم . بر خود لرزيدم وگمان بردم كه اين كار براي آنها رواست . به دامن عمهام زينب چسبيدم كه مىدانست اين كار شدني نيست . عمهام به آن شامي گفت : « به خدا دروغ گويى وپستفطرتى كنى . نه تو ونه أو چنين حقّى نداريد . » يزيد غضب كرد وگفت : « تو دروغ مىگويى . به خدا من اين حق را دارم واگر خواهم ، مىكنم . » زينب فرمود : « نه هرگز به خدا كه خدا اين حق را به تو نداده است ؛ مگر آنكه از ملت ما بيرون شوى وبه دين ديگرى درآيى . » يزيد از غضب به جوش آمد وگفت : « به چنين سختى با من رو در رو مىشوى ؟ ! همانا پدر وبرادرت از دين بيرون شدند . » زينب فرمود : « اگر تو مسلمانى ، به دين خدا ودين پدرم ودين برادرم به راه حق آمدى ، تو وجد وپدرت . » گفت : « اى دشمن خدا ! دروغ مىگويى . » زينب فرمود : « تو امارت دارى كه به ستم دشنام مىدهى وبه سلطنت خود طرف را مقهور مىكنى . » گويا شرم كرد وخاموش شد . شامي خواهش خود را بازگفت كه : « اين دخترك را به من ببخش . » يزيد گفت : « گم شو ! خدا مرگ به تو بدهد . » 1 در مقتل از شيخ ابننما است كه أهل شام براي تبريك فتح نزد يزيد آمدند . مردى از آنها سرخرو وكبودچشم به فاطمة بنت الحسين كه روى درخشانى داشت ، نگاه كرد وگفت : « يا أمير مؤمنان ! اين دخترك را به من ببخش ! » فاطمه به عمهاش گفت : « يتيم شدم واكنون خدمتكار هم مىشوم . » زينب گفت : « نه به خدا اى شامي ! كرامتي براي تو ويزيد ندارد كه از دين ما بيرون رود . » شامي سخنش را اعاده كرد ويزيد گفت : « خدا مرگت دهد ! » وبه ابيات ابن زبعرى تمثل جست وشعر فأهلّوا را با شعر قد قتلنا خواند . سپس دختر علي عليه السلام برخاست وخطبه را خواند وبعد ، يزيد ، خطيب را خواست ودستور داد كه بالاى منبر رود . -